بچه هایمان بزرگ می شوند و مشکلاتشان بزرگتر .
دیروز سارا گفت که می خواهد برود کتابخانه درس بخواند. ماند تا من آمدم خانه و بعدش رفت . قرار بود که ساعت هشت خودش بیاید و خانه باشد. ساعت هشت و نیم شد نیامد مادرش نگران شد . من گفتم که ترافیک است و ماشین ون شرکت واحد دیر کرده ، و خواهد آمد.
رفتم نون گرفتم و در راه آمدن به خانه مادرش زنگ زد که هنوز سارا نیامده . ساعت یک ربع به نه بود . مسیرم را عوض کردم و رفتم توی ایستگاه اتوبوس منتظر شدم تا بیاید . دل تو دلم نبود . پلاستیک های نون و میوه هم دستم بود و توی ایستگاه منتظر بودم . . . منتظر بود که دیدم یک ون از دور می آید پشت چراغ قرمز ایستاد و این انتظار من را بیشتر کرد . راه افتاد و آمد طرف ایستگاه خوشحال بود که الان می ایسته و سارا ازش پیاده میشه ولی در نهایت تعجب و اضطراب و استرس من ون توی ایستگاه نایستاد و از جلوی آن رد و من در داخل آن فقط دو-سه مسافر دیدم که هیچکدام هم سارا نبود. دنیا روی سرم خراب شد یک لحظه سرم گیج رفت و نزدیک بود که بیافتم ، خودم را به زحمت رسوندم به نیمکت ایستگاه و نشستم . دلشوره و اضطراب شدیدی وجودم را گرفته بود ، یخ کرده بودم ، مستاصل شده بود . . . حالم اصلا خوب نبود . صدای یک خانمی را شنیدم که کنارم ایستاده بود و می گفت آقا حالتون خوبه ؟ چکارتون شده ؟ من داشتم رد می شدم دیدم که شما یهویی نزدیک بود زمین بخورید . سرم را بالا کردم و بهش گفتم : کاریم نیست ، بهترم . خوب می شدم فکر کنم فشارم افتاده . گفت کاری اگر دارید بگید. گفتم ممنون و کمی بشینم بهتر می شم و خدا خیرتون بدهد و تشکر . و رفت .
من ماندم و هزاران هزار فکر و خیالی که به سرم هجوم می آورد و مونده بودم که چه کنم ؟ کجا برم ؟ چی بگم ؟
بعد از چند دقیقه تلفن زنگ زد و مامانش بود که گفت سارا آمده بیا خانه . دنیا را بهم داده بودند . رفتم خانه و معلوم شد که به جای اینکه بره کتابخانه با یکی از دوستاش رفته اند یک مجمتمع تجاری و گشتن . بحث و حرف و دعوا پیش آمد و حسابی ازش دلخور شدم که بهمون دروغ گفته و بعدش هم قهر کرد و اخر شب هم یکبار دیگه مجبور شدم باهاش تند صحبت کنم بهش التیماتوم بدهم .
برچسب:
نویسنده: غزل رضوانی